، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

روز تولد مامان نسرین

  به نام خدای بزرگ و مهربون روز دوشنبه 8 تیر ماه از سال 1394 ســـــــــــــــــــــــــــــلام خوشگل دخمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلم 123 روز از همراهی گامهای تو با ضربان قلب من می گذرد نمی دانم تو خواستی که من اهلی شوم یا خودم اما امروز لحظه ای دور از تو رنجم می دهد . امروز تولدم بود و مامان نسرین 23 ساله شد اولین سالی بود که فرشته کوچولومون هم پیشمون بود ولی عزیزکم اصلا نفهمیدم که چطور اومد و چطور گذشت آخه دیروز که واکسنت و زده بودیم رفتیم خونه عزیز جون اینا و خیلی بی حوصله بودی ما هم دیگه حس و حال تولد از سرمون پرید . با اینکه نتونستیم یه جشن ساده دور همی بگیریم ولی همین که هر سه مون در کنار هم...
13 مرداد 1394

واکسن چهار ماهگی

  به نام خدای بزرگ و مهربون روز یکشنبه 7 تیر ماه از سال 1394 سلام تربچه فینقیلی مامان عزیزکــــــــــــــــــــم امروز نوبت دومین واکسنت بود توی چهار ماهگـــــــــــــــــی . با عزیز جون بردیمت مرکز بهداشت و واکسنت و زدیم . با اینکه خیلی درد داشت و اذیت شدی ولی در عوض این واکسن تو رو در برابر خیلی از بیماری ها و عفونت ها محافظت میکنه و باعث میشه تنت سالم بمونه شکر خدا خوب بودی مث دوماهگی اصلا اذیت نکردی البته این بار شب یه کوچولو داغ شدی ولی نذاشتبم تب کنی  فدای دختر شجاع و باهوشم برم که مامان رو اذیت نکرد دختر گلم هر چیزی که جلوی چشمت میگرفتیم سریع چنگ میزدی و داخل دهنت میبردی و میخوردی ت...
13 مرداد 1394

---- چهارمین ماهگرد آتاناز

  به نام خدای بزرگ و مهربون روز جمعه 5 تیر ماه از سال 1394 ســــــلام نفس مـــامــــان تورا دختر خانوم می‌نامند .   مضمونی که جذابیتش نفس‌گیر است…     دنیای دخترانه تو نه با شمع و عروسک معنا پیدا می‌کند    و نه با اشک و افسون    اما تمام این‌ها را هم در برمی‌گیرد…    تو نه ضعیفی و نه ناتوان،   چرا که خداوند تو را بدون خشونت و زورِ بازو می‌پسندد.     اشک ریختن قدرت تو نیست، قدرت روح توست .   چهــــــار ماهگــــــــــیت مبــــــارک خــ...
12 مرداد 1394

اولین تابستون دختر گلم

  به نام خدای بزرگ و مهربون روز دوشنبه 1 تیر ماه از سال 1394 سلامی به گرمی روزهای گرم تابستانی که اینروزها داریم از لحظاتش لذت میبریم و خدامون رو شکر مینیم! یادش به خیر یه زمانی روزانه مینوشتیم و بعد شد هفته نامه و ماهنامه و الان خیلی زور بزنیم میشه فصلنامه! عزیز دلم خیلی وقت نمیکنم بیام خاطراتت و بنویسم ولی هر طور هست یه کوچولو از کارایی که الان میکنی و مینویسم ... اوایل که خیلی ترسو بودیم یک لحظه گریه میکردی هول میشدیم ودست وپامونو گم میکردیم ولی الان خیلی صبور شدیم و به وجود پاک و نازنینت عادت کردیم فرشته کوچولوی شیرینم تو این مدت هزار ماشاالله خیلی تغییر کردی حسابی شیطون شدی الان دیگه باصدای بلن...
12 مرداد 1394

سفر عمه جونا به مشهد

  به نام خدای بزرگ و مهربون روز شنبه 23 خرداد ماه از سال 1394 سلام کنجد کوچولوی من مثل یه گنجشک کوچیک آروم بخواب مهربونـــــم چشمـــــاتو روهم بذار من اینجا بیدار میمونــــــــم کابوس رو زندون میکنم ،خواب بد رو میسوزونـــم حــافظ خواب تو میشـیـــم من و خدای مهربونــــــم چشماتـــــو فردا میبینم خوب بخوابی آسمونــــــم   عزیز مامان امروز بردمت پیش دکترت آقای پورمقدم قد و وزنت و چک کرد نسبت به سنت خیلی کم وزن بودی  آخی عسل مامان خیلی کوچولو موچولو بودی به خاطر همین واست شیر خشک تجویز کرد و از این روز به بعد همراه با شیر خودم بهت شیر خشک هم میدادیم قرار شد که یه ماه ...
12 مرداد 1394

--- سومین ماهگرد آتاناز

  به نام خدای بزرگ و مهربون امروز شنبه 5 خرداد ماه از سال 1394 سلام دختر دلبندم هرچه خدا رو شکر کنم بابت این روزهایی که تو رو داریم... باز هم کم است... این روزها، روزهای قشنگیه! سختی های خودش رو داره، خیلی سخت، ولی بودنت یه شور و شوق و عشقی داره که همه ی این سختی ها رو برامون شیرین میکنه ! شیرین تر از اونی که تصورش رو میکردیم... در کنار هم لحظه هایی رو سپری کردیم که من رو سرشار از شکر خدا میکنه !      لحظه هایی که با خنده ات قند تو دلم آب میشه و احساس میکنم همه عالم رو بهم دادن... ولحظه هایی که با گریه ات اشک ریختم، مثل اون روز که شیر پرید تو گلوت و حسابی منو ترسوندی... یا اون روز ک...
12 مرداد 1394

اولین روز ژارک رفتنت

  به نام خدای بزرگ و مهربون روز پنج شنبه 31 اردیبهشت ماه از سال 1394 سلام به روی ماه پاکترین و زیباترین فرشته خدا آتاناز نازنینم مامان رو ببخش این چند وقت برات ننوشتم چون خیلی درگیر کارات هستم و وقت نمیکنم بیام بنویسم عزیز دلم تو این سه ماهی که وارد دنیای ما شدی زندگی من و بابا  تغیرات زیادی کرده . عزیز مامان از هر جهت به هم دیگه وابسته شده بودیم شیر دادن –پوشک عوض کردن – حتی آروم کردنت و گرم نگه داشتنت . اون اوایل از خودم میپرسیدم که میتونم از عهده کارات بربیام یا نه؟ هر چی بیشتر سرگرم و درگیر کارات میشدم بیشتر مسلط تر بودم تو کارای روزمره مون . ولی بعد از گذشت چند ماه تقریبا یه مامان...
12 مرداد 1394