اخرین روزهای دونفری من و بابایی
به نام خدای بزرگ و مهربون
.gif)
شنبه 11 بهمن ماه از سال 1393
سلام خوشگل ماماني .gif)
چه خبر جات خيلي تنگ شده آره ؟!
امروز با بابایی و عزیز جون رفته بودم دکتر واسه تاریخ زایمانم و روز کنترلم بود دکتر که معاینم کرد واسه 5 اسفند ماه وقت داد . عزيزم فقط سه هفته تا به آغوش كشيدنت مونده .
اين آخرين روزهای2 نفري من وبابا است خداي مهربون تورو به ما داد وقراره خيلي زود به جمع 2نفره وعاشقونه ما اضافه بشي ..gif)
منو بابا خيلي بي قراريم حتي ثانيه ها هم دير ميگذرند . از خدا ميخوام فقط سالم باشي از يه طرف خيلي خوشحالم كه این روزا داره تموم میشه ..gif)
از طرفي هم دلم براي تكون خوردن وشيطونيهات تو شكمم تنگ ميشه . واي فداي فندوق كوچولوي خودم بشم فكر اينكه قراره به زودي ببينمت قند تو دلم آب ميشه عزيز مامان براي ديدنت لحظه هارو ميشمارم .
اون بدن كوچولوت رو تو آغوشم بگيرم وهزاران بار از فرق سر تا نوک انگشتهات رو ببوسم
خدايا فقط ازت ميخوام ثمرعشق من و همسر مهربونم رو برامون حفظ كني و سالم و سلامت باشه ..gif)
آمين


اخرین روزهای دونفری من و بابایی
