، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

روز عاشورا

1393/12/3 10:58
نویسنده : مامان نسرین
94 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نام خدای بزرگ و مهربون

niniweblog.com

 سه شنبه 13 آبان ماه از سال 1393

 سلام دختر کوچولویی مامیش niniweblog.com

امروز عاشورا بود دخترم اول بزار اینم بگم که الان ساعت 9:30 شبه و بابایی رفته هیأت و من و تو تنهاییم دراز کشیده بودم و داشتم باهات میحرفیدم و برات لالایی میخوندم که یهویی یه تکون محکم خوردی که فهمیدم هنوز بیداری پس تصمیم گرفتم که برم سراغ  لپ تاپم و حس تکون خوردنت و توی دلم برات بنویسم

واااااااای مامانی نمیدونی چه لذتی داره یه فرشته دوست داشتنی تو دلت تکون میخوره مخصوصا وقتی که دارم باهات حرف میزنم با تکونات نطرت و بهم میگی فدای تکونات بشم مننننننننن ناناز من فقط داری وول میخوری نمیدونم اون تو چه خبرته که این همه شوق بیرون اومدن داری .

تورو نمیدونم ولی من که خیلی شوق دیدنت و دارم ایشالا که سلامت باشی و سلامت بیای تو بغلم.

جیگر مامانی فعلا میخوام خداحافظی کنم آخه صدای هیأت داره میاد دارم میرم که از پنجره اتاق تو نگا کنم .

تا امروز سنت هم 22 هفته و 2 روز بود . 

niniweblog.comدوستتداریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم niniweblog.com

من یک مادرم... روزها میگذرند و لحظه هایم لبریز از انتظار دیدن روی ماهت است. هر بار که بر دلم میکوبی مرا غرق شادی می کنی و شکوه خلقت را با تمام وجودم حس میکنم...

من یک مادرم... نفس هایم را با تو قسمت میکنم... به امید روزی که خدا تو را سالم به آغوشم هدیه دهد...

من یک مادرم... با همه ی احساسات یک مادر... لحظه ای سرشار از شوق داشتنت... و لحظه ای دلواپس فرداهایت...

من یک مادرم که تمام دنیایش فرزندش است...

من یک مادرم... دنیایم را میدهم برای یک لبخندت...

 

پسندها (1)

نظرات (0)