، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

پاکترین فرشته خدا

1393/12/24 18:50
نویسنده : مامان نسرین
154 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نام خدای بزرگ و مهربون

niniweblog.com

 سه شنبه 2 دی ماه از سال 1393

سلام به روی ماه پاکترین و زیباترین فرشته خدا niniweblog.com

گل دختر نازنینم روزهای زیادی رو با هم گذروندیم... با همه ی شادی ها و گاه ناراحتی ها...

اما خودمونیما به لطف خدا روزهای شادمون بیشتر از ناراحتی هامون بود... که در اول اینا رو همه مدیون خدا هستیم و بعدش دعاهای مادر جونا و پدر جونا... و بعد هم همراهی همیشگی و دلگرمی های بابایی... باباجونی که تو دنیا نظیرش پیدا نمیشه... آرامشی که این روزها من و تو کنار بابایی داشتیم نمیدونم اگه نبود چی  میشد... خدایا شکرتتتتتت...  بابا گلی ممنونیم و دوستت داریم یه دنیااااااااااا niniweblog.com

مامانی دلم میخواست این روزهای آخر بعضی خاطراتی رو که با هم داشتیم برات بنویسم تا یادگاری بمونه از روزهای یکی بودنمون...

دختر خوشگلم میدونی که مامان عادت داره هر روز صبح که بیدار میشه بهت سلام بده و باهات حرف بزنه... یه روز همینطور که داشتم باهات حرف میزدم سفره صبحونه رو هم آماده میکردم که صبحونه بخورم...

امروز رفته بودم دکتر واسه چکاپ خانم دکتر میخواست صدای قلب خوشگلت رو چک کنه... کلی گشت تا قلب کوچولوت رو پیدا کرد زمان گرفت و شروع کرد به شمردن... هنوز چندتا نشمرده بود که تکون خوردی و دیگه صدای قلبت نمیومد... دوباره کلی میگشت تا پیدات میکرد باز تو فرار میکردی از دستشون آخ مامان فدای این شیطون بازیات بشه نازنازم .

خلاصه که دکتر گفت مورد خاصی نیس و میتونی راحت بری خونه و با دخترت استراحت کنی .

شب داشتم برات لالایی میخوندم که بعد کلی چنان لگدی زدی که یعنی من هنوز بیدارم..وای مامانی نمیدونی چه حسی دارم دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام زود زود بیای و بخورمت جیگررررررررر مامان ولی هنوز باید دو ماه هم صبر کنیم....niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)