، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

شب یلدا

1393/12/24 18:39
نویسنده : مامان نسرین
144 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نام خدای بزرگ و مهربون

niniweblog.com

 یکشنبه 30 آذر ماه از سال 1393

سلام نازگلم niniweblog.com

خوبی همه هستی مامان ؟

امروز آخرین روز پاییزه و داریم یواش یواش میریم تو ماه های زمستون و مامانی هم سنگین و سنگین تر میشه.

امشب شب یلدا بود و شام رفته بودیم خونه باباجون .

عزیزم دخترعمو غزل اینا هم اونجا بودن ماشالا خیلی تپل شده بود آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش .بعد شام مامان جون تموم وسایل شب چله رو آورد چیدیم وسط و غزلم گذاشتیم بین هندونه ها و ازش کلی عکس گرفتیم جات خالی بود عزیز مامان .از بس آجیل و هندونه خوردیم آخر شب داشتم میترکیدم توام که همش وول میخوردی و لگد میزدی نمیدونم چی میخواستی بگی ولی هی تو دلم دور میزدی منم که عاشق این دورزدنات بودم جیگرم .niniweblog.com

شب خوبی بود ولی من که دارم میترکم از بس خوردم احتمالا شب و خوب بخوابم آخه خیلی خستم .

امروز سنت 29 هفته هست و دکتر واسه 10 اسفند بهم وقت زایمان داده تقریبا تا دو ماه دیگه میای تو بغلم عسلم خیلی خیلی دوستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااارم بهترینم  ... niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)