، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

آزمایش دیابت و سونو

1393/12/28 12:51
نویسنده : مامان نسرین
375 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نام خدای بزرگ و مهربون

niniweblog.com

سه شنبه 23 دی ماه از سال 1393

سلام دلبندم...

بعد از مدت ها دوباره دکتر اجازه داد بیام ببینمت.. منم هنوز صبحونه نخورده بودم. سریع کارامو کردم و رفتم.صبح رفتم آزمایش دادم واسه دیابت حاملگی و دوبار ازم آزمایش خون گرفتن و نتیجش رو هم دو روز دیگه میدن.

ساعت 1:30 هم که وقت سونو داشتم و با عزیز جون با هم رفتیم یه آبمیوه هم گرفتم که قبلش بخورم تا حسابی شیطون بشی و کلی برای مامانی شیطنت کنی  niniweblog.com

شب قبلش هم اصلا خوابم نبرده بود... تو هم پا به پای من بیدار بودی و نخوابیده بودی  niniweblog.com

وقتی رسیدم منشی دکتر گفت فعلا منتظر باشین... گفتم باشه تا آبمیومو بخورم آماده میشم... هر چقدر که صبحونه چایی شیرین خوردم و تو مطب دکتر کیک و آبمیوه خوردم ولی تو خواب خواب بودی و هیچ تکونی نمیخوردی  niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

دیگه منشی صدام کرد و رفتم داخل... خدا رو شکر روز خلوتی بود و هنوز مطب خیلی شلوغ نشده بود...

دکتر شروع کرد به چکاپ... و من مثل همیشه با شنیدن صدای قلبت حسابی ذوق کردم... انگار برای بار اول هست که میشنوم  niniweblog.comچک کردنش تموم شد و گفت همه چی خوبه و وزنت هم تو 32 هفته 1کیلو و 920 گرم بود. کلی خدا رو شکر کردم... فقط از خدا میخوام سالم سالم بیای بغلم مامانی... بی صبرانه منتظر این لحظه هستم

خورشید زندگی من روز شماری هایم برای آمدنت شروع شده اند... بیصبرانه منتظر دیدنتم .niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)