آزمایش دیابت و سونو
به نام خدای بزرگ و مهربون
.gif)
سه شنبه 23 دی ماه از سال 1393
سلام دلبندم...
بعد از مدت ها دوباره دکتر اجازه داد بیام ببینمت.. منم هنوز صبحونه نخورده بودم. سریع کارامو کردم و رفتم.صبح رفتم آزمایش دادم واسه دیابت حاملگی و دوبار ازم آزمایش خون گرفتن و نتیجش رو هم دو روز دیگه میدن.
ساعت 1:30 هم که وقت سونو داشتم و با عزیز جون با هم رفتیم یه آبمیوه هم گرفتم که قبلش بخورم تا حسابی شیطون بشی و کلی برای مامانی شیطنت کنی .gif)
شب قبلش هم اصلا خوابم نبرده بود... تو هم پا به پای من بیدار بودی و نخوابیده بودی .gif)
وقتی رسیدم منشی دکتر گفت فعلا منتظر باشین... گفتم باشه تا آبمیومو بخورم آماده میشم... هر چقدر که صبحونه چایی شیرین خوردم و تو مطب دکتر کیک و آبمیوه خوردم ولی تو خواب خواب بودی و هیچ تکونی نمیخوردی .gif)
.gif)
.gif)
دیگه منشی صدام کرد و رفتم داخل... خدا رو شکر روز خلوتی بود و هنوز مطب خیلی شلوغ نشده بود...
دکتر شروع کرد به چکاپ... و من مثل همیشه با شنیدن صدای قلبت حسابی ذوق کردم... انگار برای بار اول هست که میشنوم
چک کردنش تموم شد و گفت همه چی خوبه و وزنت هم تو 32 هفته 1کیلو و 920 گرم بود. کلی خدا رو شکر کردم... فقط از خدا میخوام سالم سالم بیای بغلم مامانی... بی صبرانه منتظر این لحظه هستم
خورشید زندگی من روز شماری هایم برای آمدنت شروع شده اند... بیصبرانه منتظر دیدنتم ..gif)


آزمایش دیابت و سونو
