شب یلدا
به نام خدای بزرگ و مهربون
.gif)
یکشنبه 30 آذر ماه از سال 1393
سلام نازگلم .gif)
خوبی همه هستی مامان ؟
امروز آخرین روز پاییزه و داریم یواش یواش میریم تو ماه های زمستون و مامانی هم سنگین و سنگین تر میشه.
امشب شب یلدا بود و شام رفته بودیم خونه باباجون .
عزیزم دخترعمو غزل اینا هم اونجا بودن ماشالا خیلی تپل شده بود آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش .بعد شام مامان جون تموم وسایل شب چله رو آورد چیدیم وسط و غزلم گذاشتیم بین هندونه ها و ازش کلی عکس گرفتیم جات خالی بود عزیز مامان .از بس آجیل و هندونه خوردیم آخر شب داشتم میترکیدم توام که همش وول میخوردی و لگد میزدی نمیدونم چی میخواستی بگی ولی هی تو دلم دور میزدی منم که عاشق این دورزدنات بودم جیگرم ..gif)
شب خوبی بود ولی من که دارم میترکم از بس خوردم احتمالا شب و خوب بخوابم آخه خیلی خستم .
امروز سنت 29 هفته هست و دکتر واسه 10 اسفند بهم وقت زایمان داده تقریبا تا دو ماه دیگه میای تو بغلم عسلم خیلی خیلی دوستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااارم بهترینم ... .gif)


شب یلدا
