، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

اخرین روزهای دونفری من و بابایی

  به نام خدای بزرگ و مهربون شنبه 11 بهمن ماه از سال 1393 سلام خوشگل ماماني  چه خبر جات خيلي تنگ شده آره ؟! امروز با بابایی و عزیز جون رفته بودم دکتر واسه تاریخ زایمانم و روز کنترلم بود دکتر که معاینم کرد واسه 5 اسفند ماه وقت داد . عزيزم فقط سه هفته تا به آغوش كشيدنت مونده . اين آخرين روزهای2 نفري من وبابا است خداي مهربون تورو به ما داد وقراره خيلي زود به جمع 2نفره وعاشقونه ما اضافه بشي .  منو بابا خيلي بي قراريم حتي ثانيه ها هم دير ميگذرند . از خدا ميخوام فقط سالم باشي از يه طرف خيلي خوشحالم كه این روزا داره تموم میشه . از طرفي هم دلم براي تكون خوردن وشيطونيهات تو شكمم تنگ ميشه . واي فداي ...
28 اسفند 1393

روز امتحان

  به نام خدای بزرگ و مهربون شنبه 4 بهمن ماه از سال 1393 سلام فندوق كوچولوی من مامان داره كم كم براي اومدنت اماده ميشه تقريبا وسايل هات آماده شده خونه رو مرتب كردم و تقريبا 2هفته پيش ساكت رو بستم و آماده گذاشتم حتما با خودت ميگي مامانی چه عجله ايي داشتي هنوز خيلي زوده ولي خوب چيكار كنم دست خودم نيست براي اومدنت خيلي بي قرارم دوست دارم هرچه زودتر بیای بغلم و بوت کنپم و بوس بارونت کنم .    بابايي كه اوضاعش از من بدتره ميگه دارم دق ميكنم كي به دنيا مياد آخي دخمل ناناسم چه مامان و باباي نديد بديدي داري ميترسم به دنيا بياي بخوريمت خخخخخخخ راستی دختر گلم امروز ساعت 11 صبح تو دانشگاه امتحان دا...
28 اسفند 1393

آزمایش دیابت و سونو

  به نام خدای بزرگ و مهربون سه شنبه 23 دی ماه از سال 1393 سلام دلبندم... بعد از مدت ها دوباره دکتر اجازه داد بیام ببینمت.. منم هنوز صبحونه نخورده بودم. سریع کارامو کردم و رفتم.صبح رفتم آزمایش دادم واسه دیابت حاملگی و دوبار ازم آزمایش خون گرفتن و نتیجش رو هم دو روز دیگه میدن. ساعت 1:30 هم که وقت سونو داشتم و با عزیز جون با هم رفتیم یه آبمیوه هم گرفتم که قبلش بخورم تا حسابی شیطون بشی و کلی برای مامانی شیطنت کنی   شب قبلش هم اصلا خوابم نبرده بود... تو هم پا به پای من بیدار بودی و نخوابیده بودی   وقتی رسیدم منشی دکتر گفت فعلا منتظر باشین... گفتم باشه تا آبمیومو بخورم آماده میشم... هر چقدر که صبحونه ...
28 اسفند 1393

اولین برف سال 93

  به نام خدای بزرگ و مهربون  پنج شنبه 18دی ماه از سال 1393 سلام دختر خوشگلم خوبي نفس مامان؟!!! امروز 31 هفته و 4 روزه بودی و اولین برف زمستونی از سال 93 بارید.توام بیشتر از همیشه وول میخوردی و لگد میزدی نمیدونم به خاطر بارش برف بود یا تپل مپل شدی و دیگه تو دلم جا نمیشی و داری واسه خودت جا باز میکنی . طوري شده كه انگار ميخواي منو سوراخ كني تا يه ذره خم بشم فوري منو ميزني كه ماماني لهم كردي ببخش عزيز دلم . بابايي خيلي بي قرار ديدنته هر روز كلي باهات حرف ميزنه و قربون صدقت ميره . حال اين روزهاي منم زياد تعريفي نيست "سنگين شدم به زور بلند ميشم و ميشينم گاهي وقتا تنگي نفس ميگيرم و به سختي نفس ميكشم...
26 اسفند 1393

خاطرات یک جنین

  به نام خدای بزرگ و مهربون خاطرات یک جنین شروع تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کرم و فعلا برای مسکن رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!! اظهار وجود هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! ...
25 اسفند 1393

7 ماهگی دختر قشنگم

  به نام خدای بزرگ و مهربون  دوشنبه 8 دی ماه از سال 1393 سلام به پاكترين فرشته ي روي زمين عزيز دلم الان ديگه تو وسطای 7 ماهگی هستی و كلي براي منو بابا دلبري ميكني همه اش تكون ميخوري لگد ميزني واي كه چقدر عاشق اين تكون خوردنت هستم . كارم شده اين به شكمم نگاه كنم آخه وقتي تكون ميخوري از رو شكمم قشنگ معلومه خدارو هزار بار شكر نازنييم منو بابايي براي اومدنت ثانيه هارو ميشماريم مخصوصا بابا خيلي بي قراري ميكنه . خانومي خوشگلم اين مدت همه اش درگير آماده كردن وسايل هات بودم وخودمم بعضي چيزهارو برات درست كردم نميدونم چرا حوصله ندارم عكسهاشو بذارم . راستي فندوق كوچولوي شيطون اگه مامان رو ببيني د...
25 اسفند 1393

پاکترین فرشته خدا

  به نام خدای بزرگ و مهربون  سه شنبه 2 دی ماه از سال 1393 سلام به روی ماه پاکترین و زیباترین فرشته خدا گل دختر نازنینم روزهای زیادی رو با هم گذروندیم... با همه ی شادی ها و گاه ناراحتی ها... اما خودمونیما به لطف خدا روزهای شادمون بیشتر از ناراحتی هامون بود... که در اول اینا رو همه مدیون خدا هستیم و بعدش دعاهای مادر جونا و پدر جونا... و بعد هم همراهی همیشگی و دلگرمی های بابایی... باباجونی که تو دنیا نظیرش پیدا نمیشه... آرامشی که این روزها من و تو کنار بابایی داشتیم نمیدونم اگه نبود چی  میشد... خدایا شکرتتتتتت...  بابا گلی ممنونیم و دوستت داریم یه دنیااااااااااا مامانی دلم میخواست این روزهای آخر ...
24 اسفند 1393