شب یلدا
به نام خدای بزرگ و مهربون یکشنبه 30 آذر ماه از سال 1393 سلام نازگلم خوبی همه هستی مامان ؟ امروز آخرین روز پاییزه و داریم یواش یواش میریم تو ماه های زمستون و مامانی هم سنگین و سنگین تر میشه. امشب شب یلدا بود و شام رفته بودیم خونه باباجون . عزیزم دخترعمو غزل اینا هم اونجا بودن ماشالا خیلی تپل شده بود آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش .بعد شام مامان جون تموم وسایل شب چله رو آورد چیدیم وسط و غزلم گذاشتیم بین هندونه ها و ازش کلی عکس گرفتیم جات خالی بود عزیز مامان .از بس آجیل و هندونه خوردیم آخر شب داشتم میترکیدم توام که همش وول میخوردی و لگد میزدی نمیدونم چی میخواستی بگی ولی هی تو دلم دور میزدی منم که عاشق این ...
نویسنده :
مامان نسرین
18:39

