، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات شیرین آتاناز من

شب یلدا

  به نام خدای بزرگ و مهربون  یکشنبه 30 آذر ماه از سال 1393 سلام نازگلم خوبی همه هستی مامان ؟ امروز آخرین روز پاییزه و داریم یواش یواش میریم تو ماه های زمستون و مامانی هم سنگین و سنگین تر میشه. امشب شب یلدا بود و شام رفته بودیم خونه باباجون . عزیزم دخترعمو غزل اینا هم اونجا بودن ماشالا خیلی تپل شده بود آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش .بعد شام مامان جون تموم وسایل شب چله رو آورد چیدیم وسط و غزلم گذاشتیم بین هندونه ها و ازش کلی عکس گرفتیم جات خالی بود عزیز مامان .از بس آجیل و هندونه خوردیم آخر شب داشتم میترکیدم توام که همش وول میخوردی و لگد میزدی نمیدونم چی میخواستی بگی ولی هی تو دلم دور میزدی منم که عاشق این ...
24 اسفند 1393

تولد آیناز جووون

  به نام خدای بزرگ و مهربون  پنج شنبه 27 آذر ماه از سال 1393 سلام فرشته كوچولوي مامان  به سلامتي وارد 7 ماهگي شديم و شكر خدا چيزي تا اومدنت نمونده من وبابايي براي اومدنت لحظه شماري ميكنيم از وقتي كه وارد هفته 28شدم خيلي خيلي شيطون شدي و يه لحظه آروم نداري گاهي فكر ميكنم ميخواي شكمم رو پاره كني بياي بيرون واي فدات بشم عاشق اين دور زدن و لگد زدنت هستم بابايي كه هروقت دستش رو روی شكمم ميذاره ديگه شيطونيت چندين برابر گل ميكنه وحسابي خودتو خسته ميكني بابايي هم كه ديوونه اين شيطون بازيهاته قربون خدا برم كه دخمل ناناسم خودشو برامون لوس ميكنه . من و بابايي يه اسم قشنگ برات انتخاب كرديم.البته قبل از اينك...
24 اسفند 1393

دهم محمد پارسا

  به نام خدای بزرگ و مهربون  چهارشنبه 12 آذر ماه از سال 1393 سلام عسلی مامان    امروز یه خبر خوش واست دارم دختر گلم ! یه نی نی دیگه به فامیلامون اضافه شد پسر دختر عمم به دنیا اومده بود و امروزم دهمین روزش بود و واسه ناهار رفته بودیم خونشون خودمونی بودیم و خیلی خوش گذشت مخصوصا با خاله ی محمد پارسا کلی گفتیم و خندیدیم. ببخشید عزیزم شاید الان بپرسی محمد پارسا کیه اسم نی نی کوچولومون و گذاشتن محمد پارسا پسر بانمکی هستش ریزه میزس شبیه مامانشه .  الهی مامان فدات شه تو شبیه کی میشی قربونت برم دلم واست یه ریزه شده میخوام زود زود بغلت کنم مامی جون. عصرهم ساعت 4.30 از اونجا اومدیم و ب...
24 اسفند 1393

زیباترین روزها

  به نام خدای بزرگ و مهربون  شنبه 1 آذر ماه از سال 1393 سلام جوجه کوچولوی پر طلایی مامان بهترینم خوبی؟ نمیدونی این روزها چقدر برام شیرین میگذرند وقتی صبح ها بیدار میشم و میبینم چقدر لذت بخش خودتو به من نشون میدی... وقتی باهات حرف میزنم... وقتی برام تکون میخوری... حتی لحظه هایی که ازت میخوام تکون بخوری و تو خودتو برام لوس میکنی... اینها همه تجربه های شیرینی هستن که به من نوید نزدیک شدن به روزهای دیدنت رو میدن... و هیچ حسی شیرین تر از تصور اومدنت برامون نیست... زیباترین روزها رو با بابایی داریم تجربه میکنیم و اینها همه به خاطر حضور تو هستش دختر زیبای من... دیگه از این روزها برات بگم که هر دقیقه اش با ...
3 اسفند 1393

روز عاشورا

  به نام خدای بزرگ و مهربون  سه شنبه 13 آبان ماه از سال 1393  سلام دختر کوچولویی مامیش امروز عاشورا بود دخترم اول بزار اینم بگم که الان ساعت 9:30 شبه و بابایی رفته هیأت و من و تو تنهاییم دراز کشیده بودم و داشتم باهات میحرفیدم و برات لالایی میخوندم که یهویی یه تکون محکم خوردی که فهمیدم هنوز بیداری پس تصمیم گرفتم که برم سراغ  لپ تاپم و حس تکون خوردنت و توی دلم برات بنویسم واااااااای مامانی نمیدونی چه لذتی داره یه فرشته دوست داشتنی تو دلت تکون میخوره مخصوصا وقتی که دارم باهات حرف میزنم با تکونات نطرت و بهم میگی فدای تکونات بشم مننننننننن ناناز من فقط داری وول میخوری نمیدونم اون تو چه خبرته که این همه شو...
3 اسفند 1393

محرم امسال با حضور تو

  به نام خدای بزرگ و مهربون   9 آبان ماه از سال 1393 سلام بهترین هدیه ی مامانی شاید محرم سال پیش اصلا فکر نمیکردم محرم امسال تو دلم باشی و با همدیگه بریم مراسم... چه لذتی داره هربار میخوام برم دستمو میذارم رو شکمم... انگار دستتو گرفتم و داریم با همدیگه میریم... با همدیگه به امام حسین و یارانش سلام میدیم... انشالله سالم بیای بغلم تا سال دیگه همین روزا دستتو بگیرم و با هم بریم هیئت...   ...
3 اسفند 1393

دهم دخترعمو غزل

  به نام خدای بزرگ و مهربون  جمعه 2 آبان ماه از سال 1393 سلام عسیس مامانش امروز ده روزه که دخترعموت به دنیا اومده و روز اسم گذاریش بود و میخواستیم ناهار بریم تالار همه دعوت بودن. صبح قبل رفتن هوس یه انار کردم دون کردم و با نمک حسابی خوردم بدجوریم بهم چسبید ولی باز حالم بهم خورد و گلاب به روت همگی رو..... راستی شاید کنجکاو بشی که اسم دخترعموت چیه اسمش و غزل گذاشتن. انتخاب اسم خیلی سخته دخترم ما از همون روزهای اول حتی جنسیتت و نمیدونستیم تند تند اسم دختر و پسر انتخاب میکردیم بعد که فهمیدیم دختری بابات هر روز از تو اینترنت یه اسم پیدا میکرد و زنگ میزد به من میگفت این اسم چطوره؟؟خیلی حساس شده بودیم رو اس...
3 اسفند 1393